تبليغاتX
گريه نمي كنم نرو...آه نمي كشم بشين...حرف نمي زنم بمون...بغز نمي كنم ببين
:: شاعرانه ی پسری خاكی ::

شاعرانه ی پسری خاكی

دفترشعرمن



به نام او كه هر چه هست از اوست
شب چراغي خاموش ، بي پناهي مدهوش
عاشقي سرگردان ،كوله باري بر دوش
خشك ناني در دست
بي هراس از دنيا ، مي رود آهسته
مي نوازد بر ني ، مي زند از دل داد ، كوچكي هم فرياد
مي رود سرگردان ، مي رود سرگردان
مي نشيند بر باد تا ببيند از ياد
سلام دوستان قصد دارم هر چند وقت يك بار ، چند خطي از دلم براتون بنويسم و با شما دوستان درد دل كنم تا مرا ياري كنيد .

عاشق هميشه تنهاست
هميشه انتهاي ابر باران است و انتهاي من ، تو…
تا بعد.....

صد هزار ساله تو راهم مقصد راه و نمی دونم


+نوشته شده درپنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط مهدی رمضان نسب |

به تكرارغم نيما
امشب شب بي ستاره . شب گرفته ایست
چه باید کرد اگر دل یار ما نیست
به تکرار غم نیما
امشب فقط می خوام بنویسم چه مهم نیست ولی بنویسم
اگه احساسمو کستی
اگه از یاد منو بردی
اگه رفتی بی تفاوت به غریبه سر سپردی
بدون اینو که دل ما شده جادو به طلسمت
یکی هست این ور دنیا که تو یادش مونده اسمت

امشب می خوام فقط سیاوش بنویسم
روی سکوی کنار پنجره همه شب جای من
چند ورق کاغذو یک دونه ورق همیشه یار منه
کاغذای خط خطی از کنار در باز پنجره می پرن توی کوچه
سر حال از این که آزاد شدن نمی دونن که اسیر دل سنگ باد شدن ..........
بیشتر از این بنویسم حوصله همه سر میره فعلاٌ

+نوشته شده درپنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط مهدی رمضان نسب |



جوان ترين مادر دنيا که نامش در کتاب رکوردها ثبت شده لينا مدينا نام دارد. او سال 1939 در حالي که فقط 5سال و 7 ماه از تولدش مي گذشت صاحب فرزند شد.
جالب اين که فرزند او در شرايطي بزرگ شد که تا 10سالگي فکر مي کرد مادرش خواهر بزرگتر اوست.
اما پيرترين مادر دنيا يک زن امريکايي است که سال 1998بالاخره پس از 63 سال صاحب فرزند شد؛ البته بچه دار شدن چنين سني کار بسيار پرخطري است و براي همين او مجبور شد به دروغ خود را 50 ساله معرفي کند تا پزشکان حاضر به پذيرش او در بيمارستان شوند.
شايد باور اين يکي خيلي سخت باشد. جوان ترين مادر بزرگ دنيا يک زن اهل نيجريه است که هنگام تولد نوه اش تنها 17 سال داشت.
مي پرسيد چطور چنين چيزي ممکن است؟ خب اين زن در حالي که 8 سال و 4 ماهه بود صاحب يک دختر شد. دختر او هم در 8سالگي اولين فرزندش را به دنيا آورد و اما يک رکورد ديگر، رکورد بيشترين تعداد بچه هايي که از يک مادر به دنيا آمده اند 69 بچه است.
در فاصله سالهاي 1725 تا 1765 يک زن روسي موفق شد در 27 نوبت 16 تا دوقلو، 7 تا سه قلو و 4 تا چهارقلو به دنيا بياورد. 67 تا از بچه ها دوران طفوليت را به سلامت پشت سرگذاشتند

+نوشته شده درپنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 3:35 قبل از ظهر توسط مهدی رمضان نسب |

ع : علاقه
ش : شديد
ق : قلب

بعضي ها واقعا معني عشق رو نمي دونن
عشق مادر به فرزند
عشق بنده به معبود
...
و هزاران عشق ريبا كه ميشه ازش ياد كرد
اين ما انسانها هستيم كه عشقها رو زير سلطه خودمون در آورديم و اونها رو بد كرديم
چون نميدونيم چطوري اونها رو بكار بگيريم
ما آدما خودخواهيم
حسوديم
همه چيزاي خوب رو واسه خودمون مي خوايم
و گاهي به خاطر اون چيز خوب دست به كاراي بد ميزنيم
اما عشق
از خود گذشتن مي خواد
اهل دل بودن مي خواد
ديگر خواهي ميخواد


عشق به ديگر خواهي
بزرگترين عشق زمينيهاست
اما وقتي بد
ميشه كه
يك طرفه باشه
تو با تمام احساست پيش ميري اما ...

وقتي بدتر ميشه كه رفيقت رفيق نيمه راه باشه
وسط اون همه موج تنها ت ميزاره
و تو ميشكني
اونوقته كه پيش تو عشقها بد ميشن
ادما بي ظرفيت

تا كسي رو عاشق نكردي عاشقش نشو
چون زمينيها
عادت دارن به دل شكستن
عادت دارن كه رفيق نيمه راه باشن
اينو قابيل هم ثابت كرده
قابيل و كشتن برادر
اين ديگرخواهي نيست
خودخواهي محضه

عشق خوبه خداييه
مابايد بلد باشيم راه و چاهش كدومه
اما متاسفانه
زمينيها هميشه ته چاهن

 
ع : علاقه
ش : شديد
ق : قلب

بعضي ها واقعا معني عشق رو نمي دونن
عشق مادر به فرزند
عشق بنده به معبود
...
و هزاران عشق ريبا كه ميشه ازش ياد كرد
اين ما انسانها هستيم كه عشقها رو زير سلطه خودمون در آورديم و اونها رو بد كرديم
چون نميدونيم چطوري اونها رو بكار بگيريم
ما آدما خودخواهيم
حسوديم
همه چيزاي خوب رو واسه خودمون مي خوايم
و گاهي به خاطر اون چيز خوب دست به كاراي بد ميزنيم
اما عشق
از خود گذشتن مي خواد
اهل دل بودن مي خواد
ديگر خواهي ميخواد


عشق به ديگر خواهي
بزرگترين عشق زمينيهاست
اما وقتي بد
ميشه كه
يك طرفه باشه
تو با تمام احساست پيش ميري اما ...

وقتي بدتر ميشه كه رفيقت رفيق نيمه راه باشه
وسط اون همه موج تنها ت ميزاره
و تو ميشكني
اونوقته كه پيش تو عشقها بد ميشن
ادما بي ظرفيت

تا كسي رو عاشق نكردي عاشقش نشو
چون زمينيها
عادت دارن به دل شكستن
عادت دارن كه رفيق نيمه راه باشن
اينو قابيل هم ثابت كرده
قابيل و كشتن برادر
اين ديگرخواهي نيست
خودخواهي محضه

عشق خوبه خداييه
مابايد بلد باشيم راه و چاهش كدومه
اما متاسفانه
زمينيها هميشه ته چاهن
هووومك
با معني عشقت و حسادت
به طور بد رقم موافقم
-------
اگه ميشه باز هم در رابطه با عشق توضيح بدين ممنون...
تا ما كه تا حالا عشق رو تجربه نكرديم و ازش هيچي حاليمون نميشه يه چيزي بفهميم....
+نوشته شده درپنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 2:36 قبل از ظهر توسط مهدی رمضان نسب |

عشق یعنی لطیف یعنی ابر
عشق یعنی سکوت یعنی صبر
عشق یعنی حیات یعنی نور
عشق یعنی شفای دیده کور
عشق یعنی جوانه یعنی خاک
عشق یعنی زلال یعنی پاک
عشق یعنی پیام خاک به برگ
عشق یعنی حیات بعد از مرگ
عشق یعنی چراغ سبز عبور
عشق یعنی نگاه غنچه به نور
عشق یعنی نهایت یک موج
عشق یعنی گذر به نقطه اوج
عشق یعنی نوای ناله نی
عشق یعنی شبان و هی هی وی
عشق یعنی تلاقی دو نگاه
عشق یعنی غزل ولی کوتاه


+نوشته شده درپنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 2:29 قبل از ظهر توسط مهدی رمضان نسب |

 

خدایا!انتظار زیادی نیست.به خدایی خودت قسم که انتظار زیادی نیست.من از تو هیچ نمیخواهم،خدایا فقط اجازه نده که هرگز این جمله را بشنوم،من نمیتوانم،نمیتوانم.
خدایا تنها تو میدانی که در دل کوچک آسمانت چه میگذرد.تنها تو هر شب به درددلهای ناتمامم گوش سپرده ای.تنها تو در دل تاریک شب ستاره های اشکم را دیده ای که سوسو میزنند.
مهربان من!چقدر دلم برایت تنگ شده است.برای آغوش پرمهرت که همیشه هست و من گاهی فراموشش میکنم.
خدایا تنها تو میدانی که چقدر دوستش دارم،چقدر برایش دلتنگم.دعایم را برایش اجابت کن.خدایا او خوشبخت و شاد باشد،من دیگر از تو هیچ نمیخواهم.
هیچ نمیخواهم جز اینکه برای همیشه در آغوش تو آرام بگیرم و خوشبختی اورا نظاره کنم.
خدایا!تو مهربانترینی،هرگز تنهایش نگذار.هرگز دستانش را رها نکن.من دوستش دارم،بیشتر از تمام دنیا،بیشتر از هرچیز و همه کس.تو این را از هرکسی بهتر میدانی.
آه! که چقدرخسته ام.از کشیدن این بار سنگین بر شانه های ناتوانم خسته ام.احساس میکنم دیگر نمیتوانم،پاهایم دیگر رمق ندارند.از نگاههای دیگران،از حرفهای پر از کنایه،از اینهمه دوری و تنهایی خسته ام.
دلم برایش تنگ شده است.
دلم برایش تنگ شده است.
دلم برایش تنگ شده است...
.
.
.
.
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار!آن شراب مگر چندساله بود؟
نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
.
.
من عریانم،عریانم،عریانم
مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم
و زخمهای من همه از عشق است
از عشق،عشق،عشق

+نوشته شده درپنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 2:26 قبل از ظهر توسط مهدی رمضان نسب |

 

از آخرين گلوله اي كه از كنار شقيقه ام گذشت

چند چهار راه با چراغهاي قرمز ميگذرد

اين خيابان به شب نرسيده

تمام ميشود

و باران...

در انتهاي اين خيابان

به گلوله اي مبدل خواهد شد

كه پنجره ي خوابها را خواهد شكست

جنازه اي آويز شده

بر دروازه ي شهر

تا صبح به تماشاي باران ايستاده

 

*********************

 

حرف هاي يك ديوانه

شعر هايي است

كه تو در خوابهايت هم نديده اي

من كابوس هزار سال

تنهايي ام

تو در كوپه ي قطاري نشسته اي

كه در ايستگاه آخر

با عكسي از گذشته ها

روبرو خواهي شد

كه ديوانه اي

رو به تو ميخندد...

اين حرفها را

به هيچ كس نگو

اين مرده

مردي بود

كه عاشقش بودي

كه عاشقت بود

+نوشته شده درپنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط مهدی رمضان نسب |

تو مثل ستاره

پر از تازگي بودي و نور

و در دستت انگشتري بود از عشق

و پاكيزه مثل درختي

كه از جنگل ابر برگشته باشد

سر آغاز تو

مثل يك غنچه سرشار از محبت

زمين خاموشي تو را حدس ميزد

تو بودي و عشق

و من...

هر گلي را كه ميديدم

از دستهاي تو آغاز ميشد

 

اما آبي كه از بيشه ي دور ميامد آرام

بوي جدايي داشت

من از ابتداي تو فهميده بودم

كه يك روز تنهايم ميگذاري

من تنها و تو غرق در اقيانوس هوس

هراسي ندارم اي دوست

كسي جواب تو را خواهد داد.

+نوشته شده درپنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 2:24 قبل از ظهر توسط مهدی رمضان نسب |

گلویم بغض سنگینی دارد

ودلم ازبغز گلویم سخت گرفته است

نگرانم که این بغض سنگین درگلویم لانه کند

ویا باترکشش چشمانم را

پرازسیلاب کند

اگربه من نگاهی کند

حاجتم راخواهم گفت

وبغض رهایم خواهدکرد

آه.ذلم برای آن رویای عاشقانه

چه دل تنگ است

ودلش می خواهد که اورادرآغوش کشد

آن جلوه نورانی آسمانی را

عمری دوباره خواهم داشت

ودنیایی طوفانی

بادیدار موعودآسمانی شاید ببینمش...

 

+نوشته شده درچهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 7:6 قبل از ظهر توسط مهدی رمضان نسب |

یه روزیه جوجه تیغی بایه کیوی داشت می رفت یکی سر رسیدبه جوجه تیغی گفت این کیه گفت داداشمه تازه ازخدمت اومده.

+نوشته شده درسه شنبه 24 بهمن1385ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط مهدی رمضان نسب |

خوش آمدید.

+نوشته شده دردوشنبه 23 بهمن1385ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط مهدی رمضان نسب |

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com