تبليغاتX
گريه نمي كنم نرو...آه نمي كشم بشين...حرف نمي زنم بمون...بغز نمي كنم ببين
:: شاعرانه ی پسری خاكی ::

شاعرانه ی پسری خاكی

دفترشعرمن



 

(مهدی رمضان نسب مدیروبلاگ)

 

+نوشته شده درجمعه 8 تیر1386ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط مهدی رمضان نسب |

لطفا برای دیدن  عکس های شاعرانه برروی ادامه مطلب کلیک کنید.

(مهدی رمضان نسب مدیروبلاگ)

{ ۲۰عدد}

زیباست


ادامه مطلب
+نوشته شده دریکشنبه 3 تیر1386ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط مهدی رمضان نسب |

 خودت مثل گل باش نه عمرت.

 

 

+نوشته شده دریکشنبه 3 تیر1386ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط مهدی رمضان نسب |

لطفا برای دیدن  عکس های شاعرانه برروی ادامه مطلب کلیک کنید.

(مهدی رمضان نسب مدیروبلاگ)

{ ۹عدد}

 


ادامه مطلب
+نوشته شده درشنبه 2 تیر1386ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط مهدی رمضان نسب |

لطفا برای دیدن  عکس های شاعرانه برروی ادامه مطلب کلیک کنید.

(مهدی رمضان نسب مدیروبلاگ)

{ ۱۰عدد}


ادامه مطلب
+نوشته شده درشنبه 2 تیر1386ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط مهدی رمضان نسب |

به نام خداوندشعرآفرین

  دوباره باز گریه بکن عزیز من خالی میشه

غمو تورهابکن دوباره بازحالی میشی

ازدرونت توبخون بشنوم من درد دلت

دوباره باز حالی کنم ازبی حالی دلت

دل تومثل یه مینا میشکنه زودبی هوا

دل تومثل یه گل پژمرده میشه مثل گل سرخ

دل تومثل دل من تنهاست

دل تودل یه عاشقه بی هم تاست

+نوشته شده درشنبه 2 تیر1386ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط مهدی رمضان نسب |

گزیده ای از غزل معاصر:مجموعهء نفیسی از آثار شاعران غزلسرا و مطرح هم روزگار ما، شاعرانی مثل محمد سعید میرزایی - حسن صادقی پناه - بیژن ارژن - مرتضی قاسمی - امیر مرزبان - بهمن ساکی - رضا سیرجانی- فاطمه حق وردیان - نغمه مستشار نظامی - سیامک بهرام پرور- مژگان عباسی-پوریا سوری - محسن اشتیاقی - مسلم فدایی- محسن باقرلو - حسن قریبی - مهدی فرجی - بابک دولتی - ایلشن جلاسی- پیمان سلیمانی- خدیجه رحیمی - راضیه ایمانی خوشخو - سعید بیابانکی- هانی رضوی- عادل سالم- مهدی نقی پور- حاتم نیکیار- مریم سقلاطونی - پریا کشفی- صالح دروند- اکبر یاغی تبار - محمدعلی رضا زاده- حسین اربابی-پانته آ صفایی- سید مهدی نقبایی-مهدی جهاندار- مجتبی صادقی- دکتر بهرامیان- کبری موسوی - غلامرضا طریقی- ابوالفضل نظری- مریم آریان- هادی خوانساری- حنیف آورسجی- حمید رضا حامدی- پژک صفری- عباس احمدی- علی سهامی - احمدرضا الیاسی - رضا عزیزی-مهرداد امین هراتی- زنبق سلیمان نژاد- آرش فرزام صفت- محمد ویسی-علیرضا بدیع - محمد علی پورشیخ علی - مهدی زارعی- امید نقوی- حامد مرادیان- ابوالفضل صمدی- حامد حسینخانی و......  



ادامه مطلب
+نوشته شده درشنبه 2 تیر1386ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط مهدی رمضان نسب |

عطر شقایق

سلام دوستای گلم . حال همتون که خوبه . آرزوم اینه که خوب باشه . می دونم که از دست من خیلی ناراحتین و می دونم که حق دارین . نه بهتون سر زدم و نه وبلاگ رو آپ کردم خلاصه همتون ببخشین دیگه . به همتون سرمیزنم . تا بعد مواظب خودتون باشین . 

 

ستاره

شب قصه گفتن یه ستاره

شب شمردن ستاره

شب رسیدن به دل خود

شب آرزوها شب باتوبودن ستاره

شب شده دلم به امدفرداست

شب شادیستوشب ختم غم

باتوموندم من عزیزکم

شب شده غم چه عجب نیومده به سراغم

دوباره باز گریه نکن

خنده بکن گریه شده تکرار غم

                                                      "مهدی رمضان نسب" 

 

محبت و صداقت باید هسته مرکزی همه کارهای تو باشد و از درون و برون یکی شوی ، مثل نفس کشیدن که همه اعضا با هم به اتحاد می رسند در رسانیدن دم به بازدم. عشق گوهری است بس زیبا و فریبا و هنرمند واقعی در زندگی کسی است که با تراش محبت و صداقت ، آن را چو نگینی بر انگشت عشق روح خود کند. کسی که موهبت عشق را باور دارد و به خاطر آن به تمنای نفس ، پشت می کند در واقع خدا را شناخته ، و با توسل به عشق الهی خود را از هر رویداد ناخوشایندی دور می کند. کسی که به مهر و بخشش ، چون پرنده ای آزاد و رها می نگرد که آسمان سینه دوست را پهنه اوج گرفتن می داند ، هرگز ! رایحه خوش عشق را از خاطر نخواهد برد و همیشه عاشقی مشتاق خواهد بود و اشتیاقی عاشقانه برای بودن در کنار دوست خواهد داشت. هنوز من و تویی بدون عشق متولد نشده و این حقیقت جاودانه است که عاشق رها می کند تا همیشه بمانی و آن کس که تو را در بند می کند فقط یک دوست گرسنه و بی تجربه است که فرق بین قفس و باغ ، و پرواز و نغمه حزن انگیز را نمی داند. بزرگ ترین معجزه عشق این است که سلطه ، نفاق تزویر و ریا را رها کنی و دل به محبت ، عفو و ایثار ببخشی.در گنجینه روزگار رازی با ارزش تر از مهرورزی نخواهی یافت و هیچ چیز در دنیا بر مسندی بالاتر از نور محبت بر قلب کسی نمی نشیند. دل را به خدا بسپار ، برایش دلبری کن، آری با مهربانی توجه اش را به خودت جلب کن ، با عفو و رهایی نگاهش را معطوف خود کن ، با خیر خواهی درهای رحمتش را به روی خود بگشا و در انوار نورانی حکمت الهی اش غرق در سرور شو. این عطر مشام انگیز الهی بر روح و روان تو به خیر و خوشی باد...

                                                             *****

پروردگارا ، به دستهایم که خالیست از محبت ، نظری بینداز! که چگونه در ناتوانی مانده ام. ای دانای بی نیاز! هر جا که باشم نام تو را بر لب دارم و یاد تو در دلم غوغا می کند...

 

میخواستم نظرتون رو در مورد این پست بدونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

دست از طلب ندارم تا کام من بر آید

یا تن رسد به جانان یا جان زتن بر آید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن بر آید

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران

بگشای لب که فریاد از مرد و زن بر آید

جان بر لبست و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هیچ کامی جان از بدن بر آید

از حسرت دهانش آمد بتنگ جانم

خود کام تنگدستان کی زان دهن بر آید

گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان

هر جا که نام حافظ در انجمن بر آید

                                                       " خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی "

                                                    

از تصور حضور قدومت در لحظاتم لحظه نور باران می شود ، آن چنان که نمی توانم چشم بگشایم. در این همه نور ذوب میشوم و از نو متولد میشوم. با روح مشتاق کودکانه ام در نور و عطر تو طواف می کنم ، نه ، پرواز می کنم ، اوج می گیرم و انگار از زمین جدا میشوم دلم را ، این دل کوچک بی قرار را به تو می سپارم ، سر بر دامن لطف تو می گذارم ، تو مرا غرق آرامش می کنی ، تو مرا از اطمینان پر می کنی. حس حضورت محشر است و لحظه در یاد تو گم شدن ، لحظه ناب شکفتن. وقتی تا آخرین پله تا اوج مرا بالا می بری ، وقتی می بینم کسی آن بالاست که دستانم را در دست گرفته و مرا بالا می برد ، وقتی به او می رسم ، ذره ذره های وجودم نیز با لحظه دگرگون می شود.بالاترین موهبت زندگی ام ، خدای مهربانم ، تو را دوست دارم. کمکم کن تا با تو عهدی ببندم ، استوار توان تعهدی را بر من ببخش ماندگار ، از تو کمک می خواهم ، از تو پیش از هر چیز تو را می خواهم. از تو ، ایمانی ناگسستنی و باوری استوار را ، در بهترین و بدترین شرایط توکل به تو را ، شکیبایی متین در اوج بی تابی و بی قراری را ، در صعب ترین شرایط ، سهل ترین آرامش را می خواهم. برای یافتن راه درست از تو یاری می خواهم ، کمک کن راضی باشم به هر آن چه تو برایم می خواهی ، که هر آن چه تو خواهی خیر مطلق است ، تنها اگر تو بخواهی هر اتفاق دشواری نیز پر از تضمین سعادت است. اکنون که به لطف خود به من جرات خواستنش را عطا کردی ، بیش از قبل یاریم کن که رضا باشم به آن چه تو بخواهی ، نه آن چه گمان می کنم خیر است و من می خواهم ، پروردگارا تو خود خیر واقع را بر من بنما و راهش بر من بگشا.

سپاسگذاری یکی ار شیوه های شناخت حضور خدا در همه چیز است.         " وین دایر "

                                                         <<<<<>>>>>

پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد. او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا" دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت:(( دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام!))

گفت و گوی عاشقانه با خدا تنها راه دست یابی به معنویت راستین...

میخوام نظرتون رو بدونم؟؟؟؟

 

حکایت قرار گذاشتن لیلی و مجنون
با زمین خیلی غریبم

با هوای تو صمیمی

دیده بودمت هزار بار

تو یه رویای قدیمی

به نگاه چشم گریون

یه فرشته رو زمینی

چشامو به روت میبندم

تا که اشکامو نبینی

با تو فریاد یه عمرو

می کشم تا اوج باور

دلای آبی همیشه

میمونن بی یار و یاور

از کجا باید شروع کرد

قصه عشقو دوباره

تا همه بغضای عالم

سر عاشقی نباره

غربت آرزوهامون

دل طاقتو شکونده

نگو تو شهر حقیقت

واسه ما جایی نمونده

نگو دیره واسه گفتن

سهمم از دنیا همینه

که تو تنهایی شبهام

کسی اشکامو نبینه

                                                                           "رویا میر فخرایی"

 

پسرک با عجله از کنار او گذشت ، اما چند قدم جلوتر پایش به چیزی گیر کرد و افتاد. تمام خرت و پرت هایش پخش زمین شد. او مکثی کرد و بعد نا خود آگاه نشست و به پسرک در جمع کردن وسایلش کمک کرد. هر دو از مدرسه بر می گشتند و مسیرشان یکی بود. در راه با هم آشنا شدند و گپ زدند. فهمید که نام پسرک علی است ، عاشق بازی های کامپیوتری و فوتبال است و اخیرا" بهترین دوستش با او قهر کرده. سالها گذشت و دوستی شان ادامه یافت. روز فارغ التحصیلی ار دبیرستان ، علی به او گفت: روزی که باهم آشنا شدیم یادت هست؟ میدانی چرا آن همه خرت و پرت همراهم بود؟ آن روز کشوی میزم را خالی کرده بودم تا مزاحم کسی نباشم. با تصمیمی که گرفته بودم دیگر قرار نبود به مدرسه برگردم. اوضاع خانه خراب بود و تنها دوستم را از دست داده بودم و احساس می کردم بدترین آدم روی زمین هستم. هیچ امیدی برایم باقی نمانده بود ... وقتی تو کتابهایم را از روی زمین جمع میکردی ، داشتی جانم را نجات میدادی ... می دانی ... میخواستم به خانه بروم و خود کشی کنم.

                                                        <<<<<<>>>>>>

 

مطلب حکایت قرار گذاشتن لیلی و مجنون از دوست بسیار عزیزم از وبلاگ ::: منو با یه بوسه ببر تا ستاره ::: را تقدیم میکنم به همه دوستان عزیزم امیدوارم مورد پسند واقع بشه. از همتون سپاسگذارم .

 

میگن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی؟ اگه نیمه شب بیای بیرون شهر ، کنار فلان باغ ، میام ببینمت. مجنون که شیفته دیدار لیلی بود ، چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست. ولی مدتی که گذشت خوابش برد ... نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید ، کیسه ای که بهمراه داشت چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت. مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود ، آهی کشید و گفت: ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم. افسرده و پریشون بر گشت به شهر. در راه یکی از دوستانش اونو دید و پرسید: چرا اینقدر ناراحتی؟! و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت: این که عالیه! آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو را خیلی دوست داره! دلیل اول این که: خواب بودی و بیدارت نکرده! و به طور حتم به خودش گفته: اون عزیز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بیدارش کنم؟ و دلیل دوم اینکه: وقتی بیدار میشدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت، پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری! مجنون سری تکان داد و گفت: نه! اون میخواسته بگه: تو عاشق نیستی ! اگه عاشق بودی که خوابت نمیبرد تو رو چه به عاشقی ؟ بهتره بری گردو بازی کنی!

حالا به نظرتون کدومشون درست گفتن؟! من که فکر میکنم دوست مجنون درست می گفته. نظرتونو به منم بگین...

همه چیز گذرا است. خدایا فقط عشق تو جاودانه است.

 

 

+نوشته شده درجمعه 1 تیر1386ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط مهدی رمضان نسب |

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com